|
این را زمانی نوشتم که باران می بارید و بغض ابر شکست. می خواستم واژه آسمان را ترجمه کنم، اما وسعت بی نظیرش مانع شد. می خواستم سکوتم را توصیف کنم اما غرش آسمان مانع شد. شبی دیگر می خواستم از ستاره را بنویسم ،اما ماه مرا مجذوب خود کرد... + نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387 17:1 توسط سحر |
می خواهم تو را توصیف کنم،اما چگونه؟!کلمات از وصف تو عاجزند،در قطره های لطیف باران و لابه لای گلبرگهای گل سرخ و میان بالهای رنگارنگ شاپرکها در جستجوی تو هستم. سراغت را از پرستوهای مهاجر و قاصدکهای خوش خبر می گیرم و هر روز به دنبال رد نگاهت از کوچه های دلتنگی عبور و عطر یادت را دنبال می کنم. می دانم که تو همچون بهار تا ابد ماندگار و جاودانی... + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387 22:31 توسط سحر |
دلتنگ نوازش نگاهت می شوم بی تاب و بی قرار. دلتنگ قصه های تو تا دباره گم شوم در عاشقانه های شیرین و فرهاد. در سوز و گداز لیلی و مجنون.دلتنگ روزهای آزادی می شوم گرچه تبعیدم به دورترین مکان دل تو... + نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387 18:0 توسط سحر |
در امتداد نگاهت گم کردم تمام آرزوهایم را،می خواستم سرآغاز نگاهت باشم تا لبریز شوم از عطر با تو بودن.می خواستم این بار عاشقانه به زندگی بنگرم! من تو را در بی کران این دنیای وانفسا گم کرده ام و حرف نگاه من و تو ناتمام مانده است. کجاست حدیث چشمانت تا من پایانش باشم؟ + نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 20:50 توسط سحر |
سلام سلام... من اومدم برای همتون دعا کردم دلم برای همتون تنگ شده بود امیدوارم تابستون خوووووووووووووووووبی داشته باشین
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 12:54 توسط سحر |
سلام و سلام و صد سلام دلم واسه همتون تنگ شده بود این نوشته واسه خداحافظیه آخه دارم میرم مکه. دیگه حلال کنید دوستون دارم به امید دیدار دوباره + نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 17:21 توسط سحر |
سردش بود،نفس گرم گاوها توی بوی کاه و کاهگل،ابرهای کوچک می ساخت.به زندانی شدن توی طویله همان قدر عادت داشت که به زخمها و کبودی روی تنش. -بیا دختر،پرنده خوشبختی روی شانه ات نشسته، پسر خان خاطرت را خواسته! صدای پدر ترس را مثل تیغ فرو کرد زیر پوستش،کتاب را قایم کرد زیر کاهها.پسر کوچک خان را همه ده به شیرین عقلی می شناختند.نه را که گفت،خنده های ابلهانه پسر خان آتش پدر را برای کتک زدن تندتر کرد.خوب یادش هست.دست پدر که بالا رفت برای آخرین بار،به جای بدن او روی قلب خودش فشرده شد. قلب پدر که ایستاد و روی زمین افتاد پسر خان هنوز می خندید. -خانوم دکتر مددجوی بعدی را بفرستم تو؟ کتاب را بو کرد و توی کشو گذاشت.آنقدر سختی کشیده بود که بتواند مرهم خستگی دیگران باشد. + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 20:28 توسط سحر |
ساده صداقت را هجی کردم.ساده پدر را نقاشی کردم،چشمانش را آبی آبی مثل دریا،خانه را ساده ساده کشیدم.کوچک و صمیمی با دلواپسی ها و رنجهای تمام نشدنی مادر این فرشته عشق و ایثار... ساده با خدا حرف می زنم.دستانم وقتی به آسمان بلند می شود خدا را نزدیکتر از همیشه حس می کنم. ساده با اشکهایم وضو می گیرم و بر سجاده نماز می گذارم...
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 15:3 توسط سحر |
می زند باران به شیشه
شیشه اما سرد و سنگین بی تفاوت،تلخ و خاموش شاید از یک غصه غمگین شیشه در اوج سپیدی خسته از دلواپسی ها من نشسته گنگ و مبهم می رسم تا عمق رویا آسمان همچو دل من خیس خیس از بی وفایی بر لبم نام تو دارم ای بهار من کجایی؟ تا به کی چون شیشه ماندن در نگاه قاب تقدیر من همه میل رسیدن دل ولی بسته به زنجیر آمدم تا چشمهایت در دلم عشقی بکارد تو ولی گفتی که برگرد شیشه احساسی ندارد می زند باران هنوز آه این چنین،غم در دل کیست دست من بر شیشه لغزید شیشه هم با بغض بگریست
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386 12:10 توسط سحر |
این روزها قصه دلتنگی هایم را به خانه دوست می برم.این روزها از ناگفته های دلم با کسی سخن می گویم که تنها سنگ صبور لحظات تنهایی من است. این روزها پشت به درهای بسته چشم امید به صاحب خانه ای دارم که هرگز مرا ناامید نمی کند. این روزها یاد اوست که دل شکسته ام را آرام می کند.
حال خوبی ندارم کاش می تونستم باهاتون درددل کنم چون دارم داغون می شم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386 15:0 توسط سحر |
همه می گویند وقتی تو از آشیانه دلم پریدی نگاهت شوق ماندن داشت،اما زمانه دست تو را از آشیانه دلم کوتاه کرد! در فراق رفتنت پروانه ها قصه هجرت تو را افسانه ساختند و درختان این افسانه را بر برگهایشان نوشتند. ببین چطور باد رفتنترا بهانه فریاد می کندو ابرها قصه این غصه را می بارند،گل جوانی ام در آخرین بهار زندگی ات خاموش شد. رفتنت را بهانه کردم که بگویم هنوز خانه دلم از عطر خاطراتت خالی نشده...
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386 21:38 توسط سحر |
دوست دارم از تو بنویسم،دوست دارم به تو بگویم که چقدر دوستت دارم.مثل حس بازی در کوچه پس کوچه های کودکی،مثل حس نیاز در سجاده ام.ببخش که احساساتم مچاله شده ،شاید صدایم را نشنوی.پس می نگارم تا بدانی به اندازه دعاهای شبانه ام دوستت دارم. + نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 11:26 توسط سحر |
دلتنگ نوازش نگاهت می شوم بی تاب و بی قرار.
دلتنگ قصه های تو تا دوباره گم شوم در عا شقا نه های شیرین و فرهاد. در سوز و گداز لیلی و مجنون،دلتنگ روز های آزادی می شوم گر چه تبعیدم به دورترین مکان دل تو... ولادت امام علی(ع) و روز مرد را هم به شما تبریک میگم + نوشته شده در یکشنبه هفتم مرداد 1386 14:40 توسط سحر |
دیروز را ورق می زنم و خاطرات گذشته را مرور می کنم.در روزهای بی تو بودن صدای خش خش برگها را از لابلای صفهات پاییزی می شنوم و التماس شاخه ها را که در حسرت دستهای سبز تو ما نده اند.
کم کم به این باور می رسم که سرنوشت،نثر ساده ایست از حسرت و اشک که حرفی گفتن ندارد! به صفحات بهاری با تو بودن می رسم.بنفشه هایی که از لابلای واژه ها سر می زنند و چشمان تو را بهانه کرده اند. + نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 14:26 توسط سحر |
امشب به آسمان پر از ماه،راهی ام
بگذار بگذرم ز تمام سیاهی ام ای مرگ!ای دریچه زیبای روبرو آغوش باز کن تو بر این بی پناهی ام نگذار تا دوباره بگیرد نفس از این مردابهای راکد مسموم،ماهی ام این روزها که از گذر لحظه ها و چرخ افزوده می شود غم تو بر سیاهی ام دست مرا گرفته رفیق،گناه من تا باز بعد از این چه کند با تباهی ام + نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 15:13 توسط سحر |
|
| ||||||